شعر , داستان و جک

آ<!-- pichak.net --> <p align="center"><a target="_blank" href="http://pichak.net"><font faceوای دنا

شعر3

برگرد

نازنین خدای من کی می آیی

دلبر با وفای من کی می آیی

به بالین من بیاای یاربرگرد

من از تو جدایم کی می آیی

حقیقت

حرف دل گویم از روی حقیقت

نویسم ازرویای خودبا شریعت

ای خدای من و آفتاب چرومی

به هر بومی نبینم جغدشومی

فرزانه

خوش آنروزکه بینم فرزانه ام را

گل سرخ و سفید بام خا نه ام را

خوش آنروز که بینم خنده هایش

لب و لعل شیرین و گریه هایش

دیوانه

من ازشهرعشقم و عاشقی دیوانه ام

می بریز ساقی درکاسه وپیمانه ام

من عاشق روی توام هرکس نمیخواهم

به طاووس دل دادم کرکس نمیخواهم

قسم به عشاق و عشق  دلهای عاشق

جزتوای مهربان هیچ کس نمیخوا هم

سلام

ای عشق خدا قوت  اجرکم عندالله

سلام بر خادم صد سلام بر خیرالله

گریه

من برای خال رویت گریه کردم

من  برای مو ج مویت گریه کردم

توخادم در حریم دل خود ندیدی

من برای خط ابرویت گریه کردم

آواز

بیا با هم  نماز روز بخوانیم

بیا تا نیمه ای از روز بمانیم

بیابا هم به گردش هم قدم شیم

آوازاز نو گل و نوروز بخوانیم

رازترازو

در ولات من شهر اصل و انصاف

سنگ من ونیم من وکیلوشکسته

ازرازترازوسنگ ترازوبی خبریم

نشان محبت کما ن ابرو شکسته

خیال

اگر رنگ مویت نمی دیدم

سیه خال  رویت  نمی دیدم

خیال میکردم مرده ام من

صدکفن باخود برده ام من

بهار

بهاردل ودین ودنیایم تو بودی

یاعلی گفتم چون مولایم توبودی

سرکشم من سرکش این روزگار

شاه وشبان دل شیدایم توبودی

غمگین

من امشب غمگین ترازهمه شبم

یادونام دلربای تونشسته برلبم

به غارت برده ای دل ودین مارا

خداوندا چرا من در تاب و تبم

انتظار

به لب دارم سخن دوست  تا سحر

سحر آمد از سفر خود بی سحرم

همه شب به انتظارسحری نشسته ام

صد سحر دارم من و خود بی خبرم

مرد

میان مردان مردتونامردآفریدی

شر و شیر و شغال زرد آفریدی

اگرتو با ما مهربان مهربانی

چرا ای خدا این همه دردآفریدی

اشک

لای لای شبهای تو را  شنیدم

فتاده زچشمت اشکی  ندیدم

نشستی تاسحرکنارحجله گاهی

حجله بندم توبودی تارسیدم

فولاد

دل ازدستم افتادبرسخت فولاد

شکست  فولادو نشکست دل من

صدای آه دل تافرسنگ هارفت

چون توبانگاهی شکستی دلمرا

خلیج

بنام آنکه آفریدخلیج نیلگون را

شهرصفا شهرمن  بهار دیلگون را

چشمه میشی بلقیس دنای یاسوج

مهریان گنجی صفای مارگون را

ساقی میخانه منم می می فروشم

صدای می خوری آمد به گوشم

شدم هشیارحواسم دنبال صدایش

کودکی چند ساله دیدم زیرپایش

به فرمان خدا من از جا پریدم

اگر تو دیدی کودکی  من ندیدم

درشگفت ماندم ازاین کارخداوند

پادشه بی گناهی افتاده دربند

بند رامن از دست وپایش گسستم

دادم آب و نانش و کنارش نشستم

شکر

شکرتو که حافظ این دل و جانی

شکرتوکه باخادم خوب ومهربانی

شکرتو گویم خدا من  شب و روز

تو خالق خلق و زمین و آسمانی

پدر

پدرگونه خواندی تو نام ما را

دلبر گونه شکستی تو جام ما را

الاهی خاطیان ره راست نبینند

ربودنداز من وتودل خام مارا

عاشق

سر راه دلبرم من  میخونه دارم

گل هفت رنگ نرگس وپونه دارم

اگر یارا دمی برمن نظر کنی تو

دوچشمی عاشق ودلی دیوونه دارم

رخصت

ره خودآسان دیدم بهر رخصت گل

پرسیدم از هردایه ای قدمت گل

من ازرسم زمانه درشگفت وخیالم

همین امشب می روم من خدمت گل

دوست

سکوت لب شکست فریادم درآمد

نشستم تا سحر فرهادم نیامد

همه روزوشب درانتظاریک دوست

صدسحردارم و سحردارم نیامد

کاشانه

دریا دلی تو حلال مشکلی تو

گوهر گلی تو دخت سوگلی تو

عزیزاین دل من کاشانه دارد

درون سینه ی من خانه دارد

چه کنم

چه سخت است انتظار یاراچه کنم

آب روانم من باسنگ خارا چه کنم

صدآفرین خادم هزاروسیصدآفرین

توکه نیستی باداراوساراچه کنم

بیایم

به تارمویی بسته شددست وپایم

دمی بادوست نشین تامن بیایم

به فرمان خدای خادم چندروزی

بادلبر دل نشینم وآخر بیایم

فغان

دخت باده فروشم جامی پرزمی دارم

فغان از بهارو توسون وشهردی دارم

باده فروش شهردختش آفتاب ندیده

صاحب جمال وکمال وابرویی خمیده

گفت بنال که ناله کردن ثوابست

دمی باباده نشین حال من خرابست

دل شداسیرروییکه نامم زیرلب داشت

چون باد صبا خبر از شهرحلب داشت

خدایا یاجانم بگیر یاجانی دگرم ده

یا دگر جان عزیزی تو برپیکرم ده

توکه نیستی با خوداما واگر دارم

دردلم امید روز رخ افروزدگردارم

شب وروزم یکی شد نخوابم تاسحر

ببندم کوله باری همه سحر بهرسفر

آسان

ره چندساله آسان شدبهردیدن گل

همین امشب روم  برای چیدن گل

بهاردر بهار شد  فصل بوییدن گل

خریدار منم آمدم بهربوسیدن گل

باران

رعد ناله همی کرد با صدای راک راک

آسمان گریه میکرد برزمین چاک چاک

زمین و آسمانم  پر ز آب باران بهار

باران درشت درشت با صدای تاک تاک

برهم زد خواب وخیالم به رسم یادگار

شد ازآسمان جداریخت برشانه ی خاک

میون آسمان خدا ناگهان خورشید عالم

ازخجل پنهان شدآن شاه نورتابناک

طبیعت

شهر من  شهر صفا شهر طبیعت

شهر لر شهر وفا  شهر شریعت

غارت

یک امشبی غمگین تراز همه شبم

یادونام دلربای تونشسته برلبم

به غارت بردی دل ودین دنیای من را

بیا ای جان دل من درتاب و تبم

واویلا

شبی چند است آخ  واویلا میکنم من

دنبال تومی گردم لیلالیلامیکنم من

ملا

وای اگراین لرملا بود چها میکرد

باپیامبر می نشست خداخدا میکرد

به سرحد می رفت کنار خرمن دل

عشق خود را زدین خداجدا میکرد

حجله

لای لای شبهای تو را من شنیدم

فتاده اشکی زچشمت من ندیدم

نشستی تا سحرکنارحجله ی من

حجله بندم تو بودی تارسیدم

آسیاب

سنگ زیرآسیابم ساخته ازسنگم

دمادم باآب وپروانه ای درجنگم

برای گردش چرخه ی آسیاب آبی

دلم میسوزدازغم برای تودلتنگم

صدای آه دل

دل زدستم افتادبرکوهی ازسنگ

شکسته کوه سنگی نشکست دل من

صدای آه دل تا فرسنگ ها رفت

چون توبانگاهی شکستی این دلم را

برخیز

برخیز زجای من برو بروجای دگری

تکیه برجای خود زن نه جای دیگری

عیدو بهونه کردم تا خودمولوس کنم

با نگاهی درنگاهت لپ تو بوس کن

کفترگونه

بهارآمد که من یادی ازنام توکنم

چلچله وارتکیه برشاخ وبام توکنم

چون قفسی ساختی بهرمن ازدیواره دل

کفترگونه پرپر زنم هوس دام تو کنم

هوس

برخیز مرغ دل هوس کاشانه ای کن

بیابربام دل خسته من خانه ای کن

دل شداسیررویی که نامم زیرلب داشت

چون نسیم سحر خبراز شهرحلب داشت

پدرگونه

پدر گونه خواندی تو نام ما را

دلبر گونه  شکستی توجام ما را

الاهی خاطیان ازخود خیرنبینند

ربودند بی سبب دل خام ما را

شراب

بیا ای دوست آلونکی دوردارم

درهرگوشه اش منقل وبافوردارم

به رسم دوستی مهمان من باش

جامی ازشراب وشربت انگوردارم

گردن

چوفرمان دهی گردن کج میکنم من

بادل غم دیده ی خودلج میکنم من

به هرجایی توبگویی من می آیم

که تاشایدروزی توبیایی درسرایم

شریک

توای خدای من ای خدای قرآن

من و دل را ازخود دور مگردان

یاهرچه ایندل بخواهد به من ده

یامن و مارا شریک خود بگردان

لانه زنبور

الاهی خونه ی غم دور دورگردد

دو چشم حسودش کور کور گردد

به حق اولادعلی تاروز قیامت

کاسه ی چشمش لانه زنبورگردد

تشنه دیدن

درهوای دیدن تودل به هرسومی رود

گرندیدچشمم توراخم به ابرومی رود

خوددیدم دیدگانم تشنه دیدن توست

کمان دارداس دلم مشتاق چیدن توست

زن وزیور

به سرشوق زن وزیور وزنبور دارم

به دل عشق اناروانجیروانگوردارم

بسازم ازچوب خشک خداآلونکی را

شود شایددل از دلبرخوددوردارم

درختی

بیل و کلنگی برداشتم امروز

به یادتو درختی کاشتم امروز

با تیر و تبر قامتش نشان کردند

به صد سجده نگذاشتم من امروز

جانی دگر

به بهای معرفت مراسیم وزری ده

دل راازدلبر بگیر به کافری ده

خدادلبرنشان کرده جان ودلم را

یاجان من بگیریاجان دیگری ده

گل یاس

من ازشهرعشق آمدم تاتوراپیداکنم

بااهل دل شده ام رازی هویداکنم

باخوددارم من هزارهزارسبدگل یاس

همه گل پر پر و بر دامن رویاکنم

سینه

شبی باتوبودن به ازهزارویک شب

نشستن باگلی که خار باآن نشسته

کنم من جان رافدای آن نازنین یار

که بهردیدن من دل در سینه بسته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 18:15  توسط خیرالله خادمی  |